اگر در این دنیا خودت را در جاده ی زندگی گم کنی،
در آن دنیا در می یابی ، که بر صراط مستقیم زندگی نکرده ای؛
در شلوغی های زندگی خودت را پیدا کن ...
مگذار این غبار تو را به دست غیر بسپارد
دستی ببر و " خودِ غبار گرفته ات " را از زمین بردار
دستی بر آن بکش و غبارش را بتکان
با گذشت اینهمه سال ،
باز درخشندگی اش متعجبت می کند.
خویش را پیدا کن ...
قبل از آنکه دیر شود
خیلی نمی خواهد دور بروی،
جایی همین نزدیکی ها را بگرد ...
به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا، ره تو می پویم، بگو کجایی
---
کی رود رخ ماهت از نظرم، نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی
فتاده ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
---
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من، اسیر کوی توام، به آرزوی توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی
فتاده ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی
که زیر پای تو را خالی کنند
تا می توانی خودت را / از تحویل هایشان پس بگیر
وقتی که می دانی دست به / دست هم می دهند که
...
پا به پایت را / بر باد دهند ...........
خودت را بچرخ و از خودت بایست ...
خودت را بجنگ و خودت را غلاف کن ...
بی آنکه در ذهنت /برای تشویش هایشان اجاره خانه ای ببخشی ...
بیا ... پشت ِ دل / نشینی هایت می ایستم
تاب میدهم / تو را از ارتفاع ِ گلوله هایشان
اوج که بگیری / دلت برای هیچ کجای این زیر زمینی ها تنگ نمی شود
بیا ... خودت را تا می توانی /باش
خودم را تا می کِشمت / هستم
به دلیل تقاضای دوستان و ارادتی که شخصا به استاد دارم شعر کامل اش رو که تو کامنت قبلی یه بیت گذاشتم رو براتون میذارم
(این مخصوص یه نفره که خودشم در جریانه)
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آنِ دگری رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
شهریار
به نام خدا
سلام خیلی وقته که نوشته
های خودمو براتون نزاشتم هرچی سعی کردم این
مطلب و قبل از سال 91 بزارم نشد 
گرفتاری های جورواجور ریخته
بود سرم که نه وقتش و داشتم نه حسش رو
راستی سال نو تون مبارک صد
سال به این سالها و کلی از این تعارف ها که این روزها همه تون شنیدین
امیدوارم این سال جدید
سال خوبی براتون باشه برعکس سال پیش که بدترین سال بود حداقل به نظر من !!
اما طبق آماری که من از
عده ای گرفتم تقریبا همه گفتن که سال زهر ماری بوده
! ایشالا که امسال عسل شه هم
به کام من و همه شمایی که مثل من سال خوبی نداشتین!

شنیدین میگن سالی که
نکوست از بهارش پیداست؟! می دونین من روز اول عید کجا بودم؟!
.
.
.
دندونپزشکی!!!!!!!!!!!!
خب از اونجایی که همتون
هم از زمره فرهیختگان هستید میتونین تخمین بزنید که کل سال ام چطور بوده!!
مخصوصا نیمه دوم اش که
واقعا وحشتناک بود ....
کل سال ام خیلی بد بود
واه واه با همه دعوا همش قهر همش اوقات تلخی بد قولی تنبلی کسالت اه اه
به جز یه دلخوشی که گاهی منجر به ناخوشیم میشد ولی خداییش با اون یه دلخوشی چه اوقات خوشی داشتیما
چه تجربه هایی ...
.
خدا حفظش کنه
چقدر پدرمو دراوردا...خب بیخیال شیم الان باز میاد این متن و میخونه باز کچل ام میکنه
فردا 13 به دره به قول شاعر
سیـــــــزده را همه عالم بدر امروز از شهـــر
من خود آن سیزدهـــــــم کز همه عالم بـدرم
امسال رو خوب شروع کردم ایشالا که تا آخرش همینجوری بمونه خیلی آرزوها دارم برا امسال یکیش سلامتی خودم و خانواده امو همه شما دوستای قشنگی هستین که الان این نوشته رو میخونین
به امید خدا امسال زود
زود آپ میکنم پس فراموشمون نکنیا
دوستون دارم
یاحق
بوس(این سطر عمومی نیست و
برا یه نفره)

"کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست."
تبلیغات